
داستان زیر در ششم بهمن 87 در
دانشگاه تهران اتفاق افتاد
در وقت اضطرار که به دانشکده علوم
سیاسی دخول کردم الساعه به دنبال آبریزگاه گشتم که چه بیحاصل تلاشی بود در طبقهی
اول و نیز در طبقهی دوم که این بدمردمان مستراح را را به طبقهی نهایی کشاندهاند.
تا دانشجویان علوم سیاسی را عادت افتد که همواره آن جانب بالا باشند حتی به گاه
...
به وقت ورود آفتابهای قرمز گونه را
بردر استوار دیدم لبریز تا لبه. مشکوک شدم که این بیحکمت نباشد. به جستار شیری را
باز کردم آب به زور می آمد. دانستم که ارتفاع طبقهی بالا کار خود را کرده، آب را
زور نباشد. دعاگویان به ارواح پدر آفتابه گذار سراغ آن جام طهارت رفتم. دست بر آن
وارد شدم. قضای حاجت کردم چو آفتابه را به ارتفاع بردم و در ناحیهی عقب کاسه از
بهر طهارت اکبر روی زمین نهادم صدایی شنیدم که تعجبم را آغازید..... این حکایت بسیار جالب را از دست ندهید ....